تبلیغات
کوچه بدون بن بست - خدا و گنجشک
 
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست
کوچه بدون بن بست
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : Raziyeh

خدا گفت چیزی بگو 

گنجشک گفت خسته ام 

خدا گفت: از چی؟ 

گنجشک گفت:تنهایی،بی همدمی،کسی ک به خاطرش بپری بخوانی اون رو داشته باشی 

خدا گفت: مگر منو نداری؟ 

گنجشک گفت: گاهی چنان دور میشی ک بال های کوچکم به تو نمیرسد 

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم آمده ای؟ 

گنجشک سکوت کرد بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود 

خدایا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام؟!!چنان از غیر پرش کردی ک جایی برایم نمانده 

چنان کوچک که دیگر توان پذیرش من را نداری هرگز تنهاییت گذاشتم؟؟؟ 

گنجشک سر به زیر انداخت دانه های اشک چشمای کوچکش را پر کرده بود 

خدا گفت: اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست بیا 

گنجشک سر بلند کرد دست های آن سو تا بینهایت سبز بود 

گنجشک به سوی بی نهایت پر کشید 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1396 03:30 ق.ظ
I do not even know how I finished up right here, however I thought this post
used to be great. I do not know who you might be however certainly you are going to a famous blogger
in case you aren't already. Cheers!
سه شنبه 22 فروردین 1396 09:57 ب.ظ
Hi! This is my first visit to your blog! We are
a group of volunteers and starting a new project in a community in the same niche.
Your blog provided us useful information to work on. You have done a outstanding job!
دوشنبه 27 شهریور 1391 10:07 ق.ظ
سلام

ممنون از اومدنت به " روزگار ما " ...

قطعه ای که نوشتی رو خوندم ...

هرچند؛ تابحال توی وبای زیادی این قطعه رو مطالعه کرده بودم؛ امّا یادآوریش توسط شما، خالی از لطف نبود ...

متشکرم بابت نگارشش ...

ضمناً؛ لطفاً بعد از بروز رسانی، منو خبر کن که بیام؛ مثل سایر دوستان ...

روز قشنگی داشته باشی .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

مدیر وبلاگ : Raziyeh
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :