آرامش در قلبی است که در تصرف خداست
کوچه بدون بن بست
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
شنبه 24 آذر 1397 :: نویسنده : Raziyeh
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است
شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است
آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم
که اگر زود ،اگر زود بیایی دیر است
رفتنت نقطه پایان خوشیهایم بود
دلم از هر چه و هر کس که بگویی سیر است 
سایه ای مانده ز من بی تو که در آینه هم 
طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است
خواب دیدم که برایم غزلی میخواندی
دوستم داری و این خوبترین تعبیر است
کاش می بودی و با چشم خودت میدیدی
که چگونه نفسم با غم تو درگیر است
تارهای نفسم را به زمان می بافم 
که تو شاید برسی حیف که بی تاثیر است....



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 فروردین 1392 :: نویسنده : Raziyeh

فواید برنج برای سلامتی شامل تامین انرژی سریع و فوری، فعالیت خوب دستگاه گوارش، تثبیت سطح قند خون و فراهم کردن منابع لازم ویتامین B1 برای بدن می‌باشد. سایر فواید آن عبارتند از مراقبت‌های پوستی، مقاومت دربرابر مشکلاتی مثل فشارخون بالا، اسهال خونی و بیماری‌های قلبی. برنج یکی از عمده‌ترین موادغذایی در اکثر کشورها به شمار می‌رود که بیش از نیمی از جمعیت جهان را سیر می‌کند.

فواید مختلف برنج را می‌توان در بیش از چهل نوع مختلف آن در سراسر جهان یافت. دو گروه اصلی آن شامل برنج غلات کامل و برنج سفید است. برنج غلات کامل چندان فراوری نمی‌شود، درنتیجه ارزش غذایی بسیار بالایی دارد درحالیکه برنج سفید فراوری می‌شود و ازاینرو سبوس یا پوشش خارجی آن برداشته شده می‌شود و ارزش غذایی پایین‌تری دارد.

برنج همچنین برحسب طول هر دانه دسته‌بندی می‌شود. غذاهای هندی و چینی از برنج‌های بسیار بلند استفاده می‌کنند درحالیکه کشورهای غربی از برنج کوتاه یا متوسط در غذاهای خود بهره می‌برند.

در زیر به برخی از مهمترین فواید برنج برای سلامتی به اختصار اشاره می‌کنیم:

 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 فروردین 1392 :: نویسنده : Raziyeh

پیرمرد همسایه آلزایمر دارد ...
دیروز زیادی شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بیدار شود ...!

زنده یاد حسین پناهی

دلتنگم،
مثل مادر بی سوادی
که دلش هوای بچه اش را کرده
ولی  بلد نیست شماره اش را بگیره


گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
 
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
 
 
محبت مرا از سادگی ام می پندارد

همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 اسفند 1391 :: نویسنده : Raziyeh

خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال

از گذشته خود افسوس نخورند

.

.

.

بهار بهترین بهانه برای زیستن

آغاز بهترین بهانه و آغاز بهار بر شما مبارک





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


هند، آپارتمانی که در آتش و دود گرفتار شده و مادری که برای حفظ جان دختر بچه اش او را از پنجره بیرون نگه داشته تا با دود ناشی از آتش خفه نشود.

متاسفانه مادر این کودک بعد از مدتی به علت خفگی از دود آتش جان سپرد؛ اما نکته شگفت انگیز اینجاست که مادر بعد از مرگش بچه رو رها نکرده و ماموران آتش نشانی توانستند بچه را صحیح و سالم نجات دهند.

که این تصویر در سال 1998 زیباترین و دردناکترین عکس تاریخ شد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 اسفند 1391 :: نویسنده : Raziyeh

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟

 
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !
پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
 
نتیجه گیری  مولانا از بیان این حكایت:‌

 
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 اسفند 1391 :: نویسنده : Raziyeh

پرستاری در یکی از بیمارستان های استرالیا که ویژه نگهداری از بیماران در شرف مرگ بوده، بر اساس گفته های بیماران در آخرین لحظات عمر عمده ترین موارد پشیمانی و حسرت آنان را جمع آوری و دسته بندی کرده است.

به گفته وی متداول ترین مورد پشیمانی افراد این بوده « ای کاش آنقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم.»

این پرستار به نام «برونی ویر» آخرین گفته ها، آرزوهای بربادرفته و حسرت های این افراد را ابتدا در وبلاگ خود منتشر کرد. مطالب این وبلاگ چنان مورد توجه قرار گرفت که وی براساس آن کتابی نوشته است به نام «پنج پشیمانی عمده در لحظه مرگ».«برونی ویر» در کتاب خود اشاره می کند که اکثر افراد در لحظاتی که در انتظار مرگ هستند، دید بسیار دقیق و روشنی راجع به زندگی خود و زندگی به طور کلی پیدا می کنند و کسانی که هنوز عمری برای آنها باقی مانده با توجه به این مطالب شاید بتوانند از تجارب دیگران بیاموزند.وی می گوید که وقتی از این افراد در مورد اشتباهات، آرزوهای برباد رفته و یا موارد پشیمانی سئوال می شد اکثر آنها به موارد مشابهی اشاره می کردند.روزنامه گاردین چاپ لندن، برمبنای گفتگو با نویسنده این کتاب فهرست پنج مورد عمده از پشیمانی در لحظه مرگ را به طور خلاصه منتشر کرده است



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 اسفند 1391 :: نویسنده : Raziyeh

پرستار ، مرد با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا پسر شما اینجاست پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند

 
پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد وسرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت وگرمی محبت را در آن حس کرد
پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنارتخت بنشیند تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید ، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت . پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود
در آخر پیرمرد، مرد و سرباز دست بیجان اورا رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد
وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده ، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید : این مرد که بود؟
پرستار با حیرت جواب داد : پدرتون
سرباز گفت : نه اون پدر من نیست ، من تا بحال اورا ندیده بودم
پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟
سرباز گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم . در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در عراق کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟
پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود
گفت: آقای ویلیام گری
 
دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید وتنهایش نگذارید
 
ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 اسفند 1391 :: نویسنده : Raziyeh

روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند.در پایان،یکی از آن دو به دیگری گفت:طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم. بازرگان دیگر گفت:اشتباه می کنی!تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟ آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف ،سر جایش ماند.هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم در گیر بودند. سر انجام بازرگان اولی خسته شد وگفت:بسیار خوب!تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت. سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد.

 
شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت:آقا،انعام من چی شد؟ بازرگان ،ده دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت بازرگان اولی به او گفت :مگر تو دیوانه ای پسر؟! کسی که به خاطر نیم دینار ،یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام می دهد؟! شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد.آ
ن مرد خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید:
آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟! بازرگان دومی پاسخ داد:تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد،اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خود داری کند نشان داده که پست فطرت و خسیس است.
پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.
بر اساس حکایتی از کتاب قابوس نامه
 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: نویسنده : Raziyeh


مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند.
زمینها را میخرید.
خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.
پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد.
روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود.
نوعی حرص عجیب داشت.
حرص برای زمینخواری...
همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش،
این روستا را نیز نابود خواهد کرد.
***
کدخدا آمد.
روبروی مرد ایستاد.
مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا!
همه این املاک را با هم چند می فروشی؟
کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است.
سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود
و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.
مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟
کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.

***
مرد ملاک به راه افتاد.
چند ساعتی راه رفت.
گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد،
اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود
و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود...
غروب بود.
روستاییان و کدخدا در انتظار بودند.
سایه ای از دور نمایان شد.
مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.
زمانی که به کدخدا رسید،
نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند.
بر روی زمین دراز کشید و جان داد.
نگاهش هنوز به دوردستها،
به کوهپایه ها، خیره مانده بود.
کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...
 
لئوتولستوی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


اول این قانون را به یاد بسپارید :
برهر چیز كه تمركز كنیم، انرژی اون رودریافت میكنیم.


ببینین، مثلا" من از صبح شروع می كنم. از خواب بیدار می شیم، می‌ریم مسواك می زنیم و در همون حال به صد تا چیز فكر می‌كنیم غیر از مسواك زدن. بعد می‌ریم صبحونه می‌خوریم در حالی كه فكرمون هزار جای دیگه است غیر از صبحانه خوردن. بعد... در واقع هر كاری كه داریم انجام می دیم به همه چیز فكر می كنیم غیر از همون كار. این باعث می شه انرژی پنهان كارها رو دریافت كه نمی كنیم، هیچ! كلی هم انرژی ذخیره شده مان را الكی خرج می كنیم!

شاید از مراسم چای در چین یا ژاپن شنیده باشین . اون در واقع یه جور مراقبه در لحظه ی ابدی اكنونه.


تمرین هایی برای درك و لذت بردن در لحظه ی ابدی اكنون:

تمرین 1 : برای خودتون یه استكان چای بریزین.با دقت سعی كنید فقط به كاری كه دارین می كنین، فكر كنین. بعد در یه جای آروم بنشینید و با آرامش چای رو میل كنید. به این فكر كنید كه با هر جرعه ی چای، همه ی انرژی موجود در آن را دریافت می‌كنید و لذت می‌برید. به لحظه لحظه ی خوردن چای دقت كنید. (اگه فكر دیگه‌ای اومد توی ذهنتون، خودتون رو شماتت نكنید. فقط آروم سعی كنید دوباره به خوردن چای برگردید.) بعد از اتمام، حتما" در دفتر مراقبه از خودتون تشكر كنید.


 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 اسفند 1391 :: نویسنده : Raziyeh

 

 شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع  وگریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را،  بالای سرش دید، که  با تعجب و حیرت؛  او را،  نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه  ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و  برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛  استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو  از  پرورشِ آن  چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود،تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و  با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر  برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا  مقام و لیاقتِ  توجه، لطف و  رحمتِ  او را، بدست آوری .
خداوند از  تو  گریه و  زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و  با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد
« نه ابرازِ ناراحتی و گریه و  زاری را.....!!!»
 


 
 

 
 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 اسفند 1391 :: نویسنده : Raziyeh

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.
شیخ احوال بهلول را پرسید; گفتند: او مردی دیوانه است.
گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.
شیخ پیش او رفت و سلام کرد
بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟
عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟
عرض کرد: آری..
بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟
عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم
«بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟
در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی.

سپس به راه خود رفت.
مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.
خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید
.
بهلول پرسید: چه کسی هستی؟
جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم.
پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد
.
بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی.

سپس برخاست و برفت.
مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟
جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.
 
باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن
و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که
از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد
.
بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت:
ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
 
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و
اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید گفت: جزاک الله خیراً!
 
و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد.
پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.
 
و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد
 
هیچ بشری نباشد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 اسفند 1391 :: نویسنده : Raziyeh

شیوانا به همراه تعداد زیادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و براى هر یک از اعضاى گروه اسم حیوانى را درست کردند و با صداى بلند این اسامى ناشایست را تکرار کردند. شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت.
وقتى شبانگاه گروه به آنسوى کوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترین خاطره این سفر یک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقریبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پایان خاطره از این عده به صورت جوانان خام و ساده لوح یاد کردند.
شیوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل کردید و در تمام مسیر با این اندیشه کلنجار رفتید که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه ندادید!؟ شما همگى از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یاد کردید اما از این نکته کلیدى غافل بودید که همین افراد ساده لوح و بى‌ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همین الآن هم بخش اعظم فکر و خیال شما را اشغال کردند.
اگر حیوانى که وسایل ما را حمل مى‌کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهى کرد. آن جوانان با یک ریسمان نامریى که خود سازنده آن بودید این کار را کردند. در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کردید و آن صحنه‌ها را براى خود بارها در ذهن خویش تکرار کردید.

شما با ریسمان نامریى که دیده نمى‌شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده‌اید. و آنقدر اسیر این بازى بوده‌اید که هدف اصلى از این سفر معرفتى را از یاد برده‌اید. من به جرات مى‌توانم بگویم که آن جوانان از شما قوى‌تر بوده‌اند چرا که با یک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده‌اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود یدک بکشید هرگز نمى‌توانید ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید.


یاد بگیرید که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیندیشید. اگر غیر از این عمل کنید، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود یدک می‌کشید آنقدر زیاد می‌شود که دیگر حتى فرصت یک لحظه تماشاى دنیا را نیز از دست خواهید داد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


۱- انتخاب با شماست

اکثر افراد به همان اندازه که ذهن خود را برای شاد بودن آماده می‌کنند، شاد هستند. – آبراهان لینکلن (Abraham Lincoln)
برای ساختن یک زندگی شاد، به چیزهای زیادی نیاز نیست؛ همه چیز در خودتان است، در طرز فکر خودتان. – مارکوس آرلیوس آنتونیوس (Marcus Aurelius Antoninus)
دنیای آدم‌های شاد از دنیای آدم‌های ناشاد متفاوت است. – لودویگ ویتگن‌اشتاین (Luwig Wittgenstein)
اینکه خودتان و دنیایتان را چطور می‌بینید، انتخاب‌ها و عادت‌های آگاهانه شما هستند. عینکی که برای نگاه کردن به همه چیز به چشم می‌زنید، نحوه تفسیر شما از اتفاقات را رقم می‌زند. و بنابر این تفسیرهاست که عمل می‌کنید. و همه اینها زندگی شما را می‌‌سازد.
می‌توانید تصمیم بگیرید که در چیزهای خیلی کوچک زندگی شادی و خوشبختی را ببینید. می‌توانید انتخاب کنید که همه اتفاقات را به طریقی مثبت تحلیل کنید و انتخاب‌های شما مقدار شادی که در زندگی پیدا و ایجاد می‌کنید را تعیین می‌کند.

۲- به امروز فکر کنید، نه دیروز و نه فردا

وقتی یک در خوشبختی بسته می‌شود، در دیگری به رویتان باز می‌شود، اما معمولاً ما آنقدر به آن در بسته چشم می‌دوزیم که در جدیدی که باز شده است را نمی‌بینیم. _ هلن کلر (Helen Keller)
نادان خوشبختی را در دوردست‌ها می‌جوید، دانا آن را زیر پای خود می‌رویاند. _ جیمز اوپنهایم (James Oppenheim)
شما فقط امروز را دارید. فقط همین امروز را. دیروز خاطره‌ای بیش نیست و نمی‌توانید تغییرش دهید. فردا خیالی بیش در ذهنتان نیست. سعی کنید بیشتر در زمان حال زندگی کنید؛ در همین امروز. نگران آینده و گذشته‌تان نباشید. درغیر اینصورت بخش مهمی از شادی و خوشبختی را که همین الان در اختیارتان است از دست می‌دهید.

۳- قدرشناسی را فراموش نکنید.

انسان‌ها عاشق شمردن مشکلاتشان هستند اما لذت‌هایشان را نمی‌شمارند. اگر آنها را هم می‌شمردند می‌فهمیدند که به اندازه کافی از زندگی لذت برده‌اند. – فئودور داستایوفسکی (Fyodor Dostoevsky)
ما معمولاً فراموش می‌کنیم که خوشبختی درنتیجه به دست آوردن چیزی که نداریم، به دست نمی‌آید، بلکه از تشخیص و قدردانی بابت چیزهایی که داریم به وجود می‌آید. – فردریک کونیگ (Fredrick Keonig)
باید قدردان کسانی باشیم که شادمان می‌کنند؛ آنها باغبانان مهربانی هستند که روحمان را شکوفا می‌سازند. – مارسل پروست (Marcel Proust)
یکی از ساده‌ترین و سریع‌ترین راه‌های تبدیل روحیه منفی به مثبت، قدرشناسی و شکرگزاری است. چند چیزی که می‌توانید بخاطر آن خدا را شکر کنید و قدردان باشید عبارتند از: نور خورشید و هوا، سقفی که بالای سرتان است، سلامتی‌تان، یک برنامه تلویزیونی خوب، یک فیلم یا آهنگ زیبا، دوستان و خانواده‌تان، همکارانتان و …
یک دقیقه امتحان کنید و ببینید چه تاثیر خوبی بر احساستان خواهد داشت. با شکرگزاری و قدرشناسی از دنیای اطرافتان احساس فوق‌العاده‌ای پیدا می‌کنید و روحیه افرادی که از آنها قدرشناسی می‌کنید نیز عالی می‌شود.

۴- به فردی دیگر کمک کنید به خوشبختی برسد

از آنجاکه با لذت دادن به دیگران لذت بیشتری می‌برید، باید تلاش بیشتری برای شاد کردن دیگران به کار گیرید. – النور روزولت (Eleanor Roosevelt)
هزاران شمع را می‌توان با یک شمع روشن کرد بدون اینکه زندگی آن شمع کوتاهتر شود. تقسیم خوشبختی هیچوقت از آن کم نمی‌کند. – بودا (Buddha)
اگر می‌خواهید برای یک ساعت خوشبخت باشید – چرت بزنید.
اگر می‌خواهید یک روز خوشبخت باشید – به ماهیگیری بروید.
اگر می‌خواهید یک سال خوشبخت باشید – پول ارث ببرید.
اگر می‌خواهید همه عمر خوشبخت باشید – به یک نفر کمک کنید. – ضرب‌المثل چینی
خوشبختی مانند یک بوسه است. برای اینکه از آن لذت ببرید باید آن را با کسی سهیم باشید. – برنارد ملتزر (Bernard Meltzer)
مطمئناً این یکی از متداول‌ترین باورهای موجود درمورد خوشبختی است. شاید کلیشه‌ای به نظر برسد اما خیلی خوب عمل می‌کند. وقتی باعث خوشبختی و خوشحالی فردی دیگر می‌شود — مثلاً با کمک کردن به او در کاری — می‌توانید آن را حس کنید، ببینید و بشنوید. و آن احساس شادی و خوشبختی دوباره به سمت خودتان جریان می‌یابد. بعد تازه کلی اعتماد‌به‌نفس پیدا می‌کنید که توانسته‌اید کسی را شاد کنید و بخاطر عمل متقابل، این امکان وجود دارد که آن فرد هم برای شاد و خوشبخت کردن شما تلاش کند.

۵- چند مورد از آرزوها و خواسته‌های کم‌ارزش‌تر خود را فراموش کنید

اگر می‌خواهید فردی را شاد کنید، نباید به دارایی‌های او اضافه کنید، از خواسته‌هایش کم کنید. – اپیکور (Epicurus)
هیچوقت نمی‌توانید از چیزهایی که لازم ندارید به اندازه‌ای به دست آورید که شادتان کند. – اریک هوفر (Eric Hoffer)
غنی‌ترین کسی است که لذت‌های ارزان‌تری دارد. – هنری دیوید تورو (Henry David Thoreau)
اگر به جای بیشتر و بیشتر و بیشتر، کمتر بخواهید، احتمال برآورده شدن خواسته‌ها و آرزوهایتان بیشتر خواهد شد. و اگر چند مورد از این خواسته‌هایی که خیلی برایتان مهم نیستند را دور بریزید مطمئناً احساس استرس و نگرانی کمتری هم خواهید داشت. زندگی برایتان آرام‌تر و بهتر می‌شود و از روزتان لذت بیشتری می‌برید و متوجه می‌شوید که خوشبختی همان موقع هم در زندگیتان وجود دارد.

۶- کارهایی را انجام دهید که دوست دارید

موفقیت کلید خوشبختی نیست. خوشبختی کلید موفقیت است. اگر کاری که انجام می‌دهید را دوست داشته باشید، موفق خواهید شد. – آلبرت شوایتزر (Albert Schweitzer)
خوشبختی در داشتن پول نیست؛ در لذت به دست آوردن و تلاش خلاقانه است. – فرانکلین دی. روزولت (Franklin D. Roosevelt)
کاملاً بدیهی است. اما خیلی راحت ممکن است در دام انجام کاری که دوست ندارید بیفتید و ندرتاً پیش بیاید که کارهایی را انجام دهید که واقعاً دوست دارید. شاید نتوانید خودتان کاری که الان باید انجام دهید یا چند ساعت در روز یا هفته مجبوری انجام دهید را انتخاب کنید اما همیشه قدرت انتخاب دارید. همیشه زمان دارید. انتخاب با خودتان است.

۷- حداقل کاری انجام دهید

عمل همیشه با خوشبختی همراه نیست اما هیچ خوشبختی بدون عمل به دست نمی‌آید. – بنجامین دیزرائلی (Benjamin Disraeli)
بیست سال دیگر بخاطر کارهایی که انجام ندادید ناامیدتر خواهید بود تا نسبت به کارهایی که انجام دادید. پس کشتی زندگی‌تان را از منطقه امن بیرون بیاورید و به اکتشاف و خیال در دریای زندگی بروید. — مارک تواین
یکی از بهترین راه‌ها برای نرسیدن به خوشبختی این است که خودتان را عقب نگه دارید و هیچ کاری نکنید. همیشه وارد عمل شدن آسان نیست، ممکن است ترسناک و سخت باشد. اما اگر وارد عمل نشوید، خیلی چیزها را از دست خواهید داد؛ مثل خیلی از لحظاتی که می‌توانید با آدم‌های مختلف بگذرانید و خیلی تجربیاتی که می‌تواند خوشبختی زیادی برایتان به ارمغان آورد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 28 بهمن 1391 :: نویسنده : Raziyeh
وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده‌ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده‌اید.  ا
 
اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید .  ا
هاروی مك‌كی می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاكسی ایستاده بودم كه ناگهان راننده‌ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید .  ا
سپس كارت كوچكی را به من داد و گفت: لطفا به عبارتی كه رسالت مرا تعریف می كند توجه كنید .ا
بر روی كارت نوشته شده بود: در كوتاه ترین مدت، با كمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممكن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم .ا
من چنان شگفت زده شدم كه گفتم نكند هواپیما به جای نیویورك در كره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آن‌كه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من كرد و گفت: پیش از حركت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یك فلاسك قهوه معمولی و فلاسك دیگری از قهوه مخصوص برای كسانی كه رژیم تغذیه دارند، هست .  ا
گفتم: خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم. ا
راننده پرسید: در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه. ا
سپس با دادن یك بطری نوشابه، حركت كرد و گفت: اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریكای امروز در اختیار شما است .ا
آن‌گاه، بار دیگر كارت كوچك دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: این فهرست ایستگاه های رادیویی است كه می توانید از آن‌ها استفاده كنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورك اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سكوت كنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم . ا
از او پرسیدم: چند سال است كه به این شیوه كار می كنید؟
پاسخ داد:  دو سال .   ا
پرسیدم: چند سال است كه به این كار مشغولید؟
جواب داد: هفت سال.  ا
پرسیدم: پنج سال اول را چگونه كار می كردی؟
 
 
گفت: از همه چیز و همه كس، از اتوبوس‌ها و تاكسی های زیادی كه همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی كه نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم .
روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم كه وین دایر شروع به سخنرانی كرد. مضمون حرفش این بود كه مانند مرغابی‌ها كه مدام واك واك می كنند، غرغر نكنید، به خود آیید و چون عقاب‌ها اوج گیرید .
پس از شنیدن آن گفتار رادیویی، به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم كه تا آن زمان گویی چشمانم را بر آن‌ها بسته بودم. تاكسی‌های كثیفی كه رانندگانش مدام غرولند می كردند، هیچ‌گاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند. سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت كه تصمیم گرفتم تجدید نظری كلی در دیدگاه‌ها و باورهایم به وجود آورم .  ا
پرسیدم:  چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟
گفت: سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید. نكته ای كه مرا به تعجب واداشت این بود كه در یكی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاكسی در میان گذاشتم اما فقط دو نفر از آن‌ها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال كردند. بقیه چون مرغابی‌ها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد كردند كه چنین شیوه‌ای را نمی توانند برگزینند .  ا
شما، در زندگی خود از اختیار كامل برخوردارید و به همین دلیل نمی‌توانید گناه نابسامانی‌های خود را به گردن این و آن بیندازید. پس بهتر است برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یكی پس از دیگری بگشایید .  ا
دنیا مانند پژواك اعمال و خواست‌های ماست .  ا
اگر به جهان بگویی: سهم منو بده ...  ا
دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: سهم منو بده... و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می‌شوی .  ا
اما اگر به دنیا بگویی: چه خدمتی برایتان انجام دهم، دنیا هم به تو خواهد گفت: چه خدمتی برایتان انجام دهم؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

مدیر وبلاگ : Raziyeh
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic